فخر الدين الرازي - السهروردي - الأبهري - ذوالفضائل الاخسيكتي وآخرين ( مترجم : سبزوارى )

160

چهارده رساله ( فارسى )

برنتوانستيم داشتن « 1 » فرود آمديم با ما لطفها كردند و ميزبانى كردند بنعمتها كه زبان هيچ مخلوق شرح و وصف آن نتواند كرد و چون والى « 2 » آن ولايت ما را با خويشتن گستاخ گردانيد و انبساطى پديد آمد او را بر رنج خود واقف گردانيديم و شرح آنچه بر ما گذشته بود پيش وى بگفتيم رنجور شد و چنان نمود كه من با شما درين رنج شريكم بدل پس گفت در پس اين كوه شهرى است كه حضرت ملك آنجاست و هر - مظلومى كه به حضرت او رسيد و بر وى توكل كرد آن ظلم و رنج از وى بردارد « 3 » و از صفت او هر چه گفتم خطا بود كه وى افزون از آن بود پس ما را بدين سخن كه از وى شنيديم آسايشى بدل پديد آمد و بر اشارت او قصد حضرت كرديم و آمديم تا بدين شهر بفضا و حضرت ملك نزول كرديم خود پيش از ما ديدبان ملك را خبر داده بود

--> ( 1 ) اصلى اذا صلت و اشذ و اذا شذت * و يتبعها قلبى اذا هى ولّت قيمت گوهر وصل تو اگر جان بودى * كار بر عاشق دل‌سوخته آسان بودى قدى چو سرو و رخى همچو ارغوان دارى * مرو بباغ كه در خانه گلستان دارى فتاده‌ايم و تو فارغ ز دستگيرى ما * ببين جوانى خود رحم كن به پيرى ما ( 2 ) - در هيچ كدام از نسخه‌هاى خطى و چاپى كه در دسترس اين جانب بود شخصى و عمومى نامى ازو الى نبود اين حكايت كار و درد دل و شكايت از روزگار و گله‌گزارى و تبادل افكار همه با مرغان است بلى آشنا داند زبان آشنا راهنمائى و اظهار همدردى را نيز مرغان كرده‌اند نه والى و چنين اضافه‌اى از مترجم نيز بعيد به نظر ميرسد . ( 3 ) - آفتاب دين و دولت آسمان عدل و داد * پادشاه ربع مسكون خسرو صاحب‌قران جهان بكام و فلك بنده و ملك داعى * اميد تازه و دولت قوى و بخت جوان